|
اول:امروز با دوستم یکم از محیط به قول خودش ایزوله درس و مشق پافراترگذاشتیم و رفتیم یه جایی. یه نمایشگاه فسقلی اما خیلی جذاب !! نزدیک چهل تا عکس که هرکدوم یه پدیده فیزیکی رو نشون میداد. عکاسها هم بچه فیزیکی بودن گمونم . توفرم نظرخواهی هم من یه عکسی که درمورد عسل بود رو انتخاب کردم. دوستم هم یه الاغی بود که که روش یه عالمه بار بود. و تعادلو نشون میداد کشته مرده اون شده بود. خوش گذشت دوم:کلا ما تو خونه به عنوان یه پدیده شناخته شدیم . من اصلا فوتبال نمی فهمم و خیلی هم بدم میاد اما...!! وای اگه بدونین چقدر نودو دوست دارم. البته بیشتر به خاطر اجرای مجریشه! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط ساکورا |
یادم رفت اینو بگم دیروز که رفته بودم دانشکده زمین واسه کلاس شنیدم که دوتا از بچه هامردن انقدر دلم سوخت که نگو!!رفته بودم واسه نمونه گیری طرفای دماوند شب توی یه مسجد خوابیده بودن با آقای راننده! همشون به خاطر گاز گرفتگی مردن!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط ساکورا |
یک:نمی دونم چرا این ترم من اصلا نمی تونم کلاسای ساعت هشت رو برم یه عذاب وجدانی دارم که نگو ... یعنی اگه این هفته این کارو نکنم میرم شبا خوابگاه میخوابم چون یکی از دلایلی که صبحها نیمیرم ترافیکه دو:امروز تو ذهنم کف پای میشارو گرفتم ببینم یخ یا نه!!؟؟ سه:انقدر من صدای نباتو دوست دارم!! همون صدایی که وقتی میذازیش تو چایی داغ ازش درمیاد !!فقط حیف که همش یاد دل درد می افتم!! + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط ساکورا |
یعنی من همیشه با این تابستون مشکل دارما. اینم کی میفهمم ؟ وقتی تابستون تموم شه. البته ربطی به آی کی یو نداره ها. پاییز به این قشنگی !!! از اون هوای گرم متنفرم !!یعنی نمیتونم تحمل کنم. البته توی این طول و عرض جغرافیایی که ما داریم میزییم هنوز کره زمین نفهمیده یه نموره باید بچرخه!! امان امان خداییش حالو هوای پاییزی !!بو.ی برگای ریخته رو زمین.. صدای کلاغااااااا ابرای چاق سیاه و کدر بخاری !!!(حالا به خاطر گربه ها شومینه) یه چایی تو یه دستت یه کتاب اون دستت(حس میکنم این جمله جمله آب معدنی) !!وای ... تازه نارنگیو پرتقالای گنده و نارنجی!! خرمالو!!(گفتم خرمالو یاد یه خاطره افتادم که بعدا میگم لباسای رنگی رنگی پشمالو.. رادیو!! جورابای رنگی!! آهنگای قشنگ... درسو مقش.. دیگه .. چیزی نمیاد تو ذهنم آهان بارون و صدای آسمون قلنبه ولی خلاصه پاییز خیلی میچسبه!!! حالا نه که خدای نکرده تاستون بده و اخه اونم خوبه!!! خلاصه به قول صالح علا ما که تابستونو دست به سر کردیم رفت!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط ساکورا |
بالاخره چشم آخر امتحانارو کور کردیم و راضیم به رضای خدا. یکی از استادامون پایین لست نمره بچه ها نوشته بود ان شالله همیشه امتحاناتون تو شهریور باشه(ما :ان شالله!!!) که انقدر نمرهاتون خوب و خوشگل بشه!! منم چندروزه میخواستم بیام این پیشنهادو بدم ! شما که تجربشو نکردین!!دلتون بسوزه فقط اولش بگن امتحاناتون فلان روزه آدم دربدر نباشه!!! ماهم عازم تعطیلات تجویزی خودمان هستیم باشد که رستگار شویم!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط ساکورا |
یعنی خدا از من و اون کسی که هرجوری به ناپدید شدن ام پی تری نازنینم مربوطه نگذره که من آلان باید زارو نزار باشم ... + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط ساکورا |
امروز یه دست گل از مدلای سر چهارراهی به آب دادم!!! فکر کن دوست بیچارم از من پرسیده امتحان شنبه کیه!؟؟!! من با اطمینان بالای دویست گفتم ساعت ده و نیم حالا ده هم نه!! صبح رفتم دانشگاه قلبم اومد تو دهنم!! امتحان ساعت هشت بوده!! و من باز هم ساعت این امتحانو اشتباه کردم !! صدای خواب آلود دوستم انقدر آشفتم کرد که تا نیم ساعت سر جلسه نفهمیدم چه خبره!! بالاخره رسید البته من قبلش به استادمون گفتم گفت نگران نباش میرسه!! دیگه خلاصه با آژانس خودشو رسوند!! حالا دوستم که اومده بعد کلی ساعت دو نفر دیگه هم اومدن!! حالا من انقدر شرمنده و شرمسار و خجول بودم گفتم به دوستم چی بگم آخه!!؟؟ نمیگه تو چرا به من اشتباهی گفتی؟؟!!! بعد خودت زود میری!!! دوستم زنگ زده ازم تشکر کرده که دستت درد نکنه !!من داشتم خواب میموندم به خیر گذشت..
و من باز هم خجل...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 توسط ساکورا |
عاشق صدای آسمون قلنبه(به قول موشی) خوشحالم یکی دیگه از آرزوهام برآورده شد!! این صدا رو هم دوست دارم ویژ ویژماشینا رو آسفالت خیس !!! یه بوی خاص~~~~~ و بارون بارونه زمینا تر میشه.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط ساکورا |
امتحان انقلاب اسلامی ایران دارم یعنی هر چه بیشتر میخونم و میرم جلو متفرتر میشم از 1) چیزی که بهش میگن بی پدر ومادر و خانوادست!!!! کلا تاریخو دوست دارم شنیدن قصه ادما معمولا جذابه اما این چیزایی که مربوط به کشوراست و شخصیاتی سیاسی شون تو روحیه ساکورایی من که نیست!! معذرت از کلیه افرادی که علوم سیاسی میخونن یا عاشق بال شکستشن! 2)شما یادتون میاد اسم یه پسربچه ای که با پدرش میرفتن سفر باکشتی!! این پسره مشکلات اونارااز سر باهوشیش حل میکرد!! واکینگ یه هم چیزی بودن!! باباش خیلی باحال بود با اون کلاش !! آخه من انگور میخورم هی یاد اونا میافتم! اگه گفتین چرا! البته نه هر انگوری اینم راهنماییشش!!؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط ساکورا |
|